https://youtu.be/F0k7HvW60Z4

شعر برای زندگی است یا برای مدح ستمگر؟؛ روایت شاعری که حاضر نشد اندیشه‌اش را تکه‌تکه کند
سلام دوستان. امروز به جای من، کسی دیگری به شما سلام می‌کنه. بشنوید تا بعد من پرسشی رو که دارم مطرح کنم.

سلام، شکستگان سال‌های سیاه، تشنگان آزادی، خواهران، برادرانم، سلام.

عضو کانون نویسندگان ایران هستم و با حس استقلال اندیشه خود و پذیرش تمام مسئولیت آن از پایگاه کانون نویسندگان ایران با شما حرف می‌زنم و برایتان شعر می‌خوانم.

تاکنون چهار کتاب از من چاپ شده است.

«صدای میرا»، اولین مجموعه شعرهایم، در سال ۴۷ اجازه انتشار یافت ولی بلافاصله پس از انتشار جمع شد.

کتاب «نوعی از هنر، نوعی از اندیشه» تحلیلی درباره هنر و ادبیات به ویژه تئاتر، هرگز اجازه انتشار نیافت. تنها به جرم نوشتن آن مدتی در بازداشت به سر بردم.

کتاب «حسنک» نمایشنامه‌ای بر بنیاد تاریخ بیهقی تاکنون اجازه انتشار نیافته است.

کتاب «آوازهای بند» که تنها به جرم سرودن آن سه سال در بازداشتگاه‌ها و بندها به سر بردم و چون دیگران عقوبت‌هایی نابجا و وهن‌آور کشیدم، منتشر نشده است.

دو هفته پیش کتاب «صدای میرا» که در سال ۴۷ تنها به بهانه چند صفحه جمع شده بود، اجازه مشروط یافت. گفتند انتشار این کتاب آزاد است در صورتی که ۲۱ صفحه آن را برداری، یعنی تمام شعرها را تکه‌تکه کنی و از هویت بیندازی. می‌بینید؟ نشر اندیشه و هنر در صورتی که آزادانه نباشد، آزاد است.

حتماً شناختید صدای شاعر مبارز بسیار برجسته و قهرمان زنده‌یاد سعید سلطان‌پور رو. و این سخنرانی مربوط به شب‌های گوته بود، ده شب شعر بود در سفارت آلمان در سال ۱۳۵۶ که شعرا و نویسندگان فرصت پیدا کردند یا حرف بزنند و خوشبختانه که سعید هم در همین کلمات مقداری از شرح حال خودش رو گفت، البته در ادامه اون صحبت‌ها به کارهای تئاتری‌شون هم اشاره کرده بودند که دیگه ما الآن چون بحثمون شعر هست دیگه اون‌ها رو پخش نکردیم.

ولی سؤال من راجع به شعر این است امروز که اون چه چیزی باعث میشه که وقتی شما شعری رو می‌شنوید احساس کنید که شعر احترامی داره و احساس کنید که شعر باید برای زندگی بمونه؟

برعکسش هم میشه گفت؛ اون چه چیزی هست، چه وقتی هست که وقتی شعر رو می‌شنوید، از شعر و شاعری بیزار میشید؟

بی‌ریا دیگه، حتماً شما می‌گید که بابا این که خیلی سؤال روشنی هست، ناصرخسرو گفت که وقتی شعر رو در پای خوکان می‌ریزی این شعر و شاعر حرمتشون میاد پایین و بیزار میشیم از شعر.

بله، شما هم خیلی نمی‌خواد برید زمان ناصرخسرو، همین سال‌های گذشته نگاه کنید؛ شب‌های شعری که دیکتاتور خون‌ریز دجال شیاد خامنه‌ای می‌گذاشت و یک مقدار دریوزه‌گر اونجا شعر رو ذبح می‌کردند در زیر پای او. خب این از این همون چیزی‌ست که حرمت شعر رو می‌ریزه. و من درباره همین منفور بودن این جور مدح‌ها در مجلس ستمگر نوشتم که:

وقتی واژه‌ها به پای قدرت قربانی می‌شوند؛ «قتل‌عام شعر» چگونه شکل می‌گیرد؟
این واژه‌های زیر لگدهای خوب را
در مدح‌های مبتذل و پوچ و پوک را
کی دیده زشت‌تر از این سلوک را در قتل‌عام شعر
که بردار می‌شوند، در قتل عام شعر که واژه‌ها بردار میشن.
اون جلسات، جلسات قتل‌عام شعر هست، قتل‌عام کلمات هست.

از درد نعره می‌کشم به تخت شکنجه، شلاق می‌خورد تنم از موج‌های شرم
وقتی که مدح می‌شود آن شیخ در غزل
در من چروک می‌شود آن وزن‌های نرم
آن واژه‌های بی‌گناهِ دست‌بسته را، چون تکه‌های پیکری از هم گسسته را
در سینیِ تملقِ منفور چیده‌اند.

شعرِ زنده در برابر تملق؛ چرا بعضی شعرها هنوز برای زندگی می‌مانند؟
این احساس من بود راجع به همین جلسات مدح کردن ستمگر.

اما الآن بگذارید ورق رو بچرخونم، بریم سراغ اون شعرهایی که وقتی می‌شنوید، صفا می‌کنید. وقتی می‌شنوید به شعر و شاعری افتخار می‌کنید. باز هم صدای زنده‌یاد سعید سلطان‌پور و با قرائت بسیار زیبای خودش در همون شب شعر گوته، توجه کنید.

نغمه در نغمه‌ی خون غُلغله زد، تندر شد

                              شد زمین رنگ دگر، رنگ زمان دیگر شد

چشم هر اختر پوینده که در خون می‌گشت

                              برق خشمی زد و بر گرده‌ی شب خنجر شد

شب خودکامه که در بزم گزندش، گل خون

                              زیر رگبار جنون، جوش زد و پرپر شد

بوسه بر زخم پدر زد لب خونین پسر

                              آتش سینه‌ی گل، داغ دل مادر شد

آنکه چون غنچه ورق در ورق خون می‌بست

                              شعله زد در شفق خون، شرف خاور شد

آن دلاور که قفس با گل خون می‌آراست

                              لب آتشزنه آمد، سخن اش آذر شد

آتش سینه‌ی سوزان نو آراستگان

                              تاول تجربه آورد، تب باور شد

وه که آن دلبر دلباخته، آن فتنه‌ی سرخ

                              رهروان را ره شبگیر زد و رهبر شد

شاخه‌ی عشق که در باغ زمستان می‌سوخت

                              آتش قهقهه در گل زد و بارآور شد

عاقبت آتش هنگامه به میدان افکند

                              آنهمه خرمن خونشعله که خاکستر شد